گاهي اوقات انسان ، همه ي بشر رو مثل زالوهايي مي بينه كه در هم مي لولن و از خون همديگه مي خورن . اين حس بي شك روزي براي هر انساني بوجود مي آد ، شايد انسانها بتونن با پنهان كردن اين حس ، خودشون رو از بقيه جدا كنن ولي اين حالت در همه ي اين موجودات دوپا وجود داره و هيچ فرقي در خون آشام بودنشون نيست.
اين حس براي من هم چندان غريب نيست ، همين الان آدمهايي در زير اين پنجره در كنار هم دارن حركت مي كنن و گاهي هم تنه اي به همديگه مي زنن و با برخورد با همديگه اين آميزش صورت مي گيره و رگه هاي خون آشامي اونها نقش مي گيره و من از اينجا كاملا افكار پليد اونها را مي خونم .
داشتم مي گفتم ، كه من هم از همين زالو ها هستم اصلا همين ديروز بود كه يكي از هم نوعان نابينام از من خواست بهش كمك كنم و اونو از خيابون بگذرونم ، تا وسط خيابون صورتش رو نگاه نكردم ولي وقتي صورتش رو ديدم يه چيزي رو مي توانستم بفهمم ، صورتش مي گفت از اينكه از بقيه مي خواد به اون كمك كنن متنفره ولي اون با اينكار زالو وار از تونايي هاي بقيه استفاده ميكرد تا خودش هم در دنياي بقيه ي زالوها باشه .من هم اونو وسط خيابون ول كردم ، تا يك حدي مي تونستم صداش رو بشنوم ولي بعد ديگه صدايي از اون نيومد .
اين همون دنياييه كه اكثر انسانها قبل از رسيدن به اين حس از اون غافل هستن ، عشق ، نفرت يا هر زهر مار ديگه كه به عنوان بلايي از سوي خدا نازل شده براي سر گرمي اين زالوهاي دو پاست تا براي چندي هم كه شده به يك نوع ديگه خون همديگرو بخورن .
اصلا هر كسي كه حرف از عشق مي زنه، اين حس بيشتر تو وجودش گنجانده شده ، چون خواسته ي پليد او چيزي نيست به جزاينكه : يه زالوي ديگرو مال خودش كنه و در تنهايي و به دور از همه از خون اون بخوره و زندگي دوباره بگيره و در اندامي ديگه تبديل به يه زالوي تازه شه.
نفرت هم از خصيصه هاي اين موجوده كه دوست داره خون كسي كه نسبت به او احساس خوبي نداره رو تا قطره ي آخر بنوشه و جون دادن اونو با لذت نگاه كنه و اين است اوج لذت و شهوت اين زالوهاي كثيف .
مدتيه كه دوست ندارم ديگه مثل قبل زندگي كنم يعني از زندگي زالو وار خود خسته شده ام .
چند روز پيش تو روزنامه خبري خوندم كه پدري، دختر 10 ساله ي خودشو براي شهوت هاي خودش فروخته ، شايد از همون موقع بود كه جرقه ي اين جدا شدن ها در وجودم فوران كرد .هميشه ، از وقتي كه يادم مي آد دوست داشتم بر خلاف مسير زندگي تلاش كنم ، مثلا براي فرمول هاي بديهي و اثبات شده هم دنبال مثال نقض مي گشتم . شايد اين حس در بقيه ي زالوها هم باشه اصلا شايد به خاطر همينه كه من و اونها با هم جنسيم.
خيلي وقتا ، وقتي اين حس به يه آدم دست مي ده و بقيه رو مثل زالو مي بينه ، دوس نداره كه ديگه داخل اين جمع باشه ، دقيقا مثل يه معتادي كه با اينكه خودش هم يه زهرماري مي كشه ولي كشيدن بقيه رو واسشون عيب مي دونه ، آره همه ي ما يه جور معتاديم ، معتاد خون همديگه .
خيلي دلم مي خواست كه اين عادت خودم روترك كنم ، اصلا چي كار مي تونم بكنم ؟ همه ي راه هارو قبلا امتحان كردم : زنداني شدن ، خود كشي ، جدا بودن از اين آدما ، يا حتي مثل خودشون زندگي كردن . ولي افسوس كه غريزه هاي انسان به هيچ وجه قابل اصلاح شدن نيست ، بعضي وقتا اين حس از غذا خوردن و خوابيدن و... هم واسه آدم مهم تر مي شه ، چون همه ي اون ها به روي مادي سكه ي آدم بر مي گرده ولي اين غريزه مغز آدم رو مي خوره .
هروقت اين بشر تنها يه جا مي افته ،حتي اگه شرايط اونقدر بد باشه كه نتونه غذا بخوره و بخوابه باز هم به اين يك بُعد فكر مي كنه چون اين يه مورد تنها غريزه اي كه سيراب شدن نداره و هر چي بيشتر ازش بگذره بيشتر تشنه و طالبش مي شه.
نمي دونم چرا ولي احساس مي كنم تو وجود همه ي اين زالوها پيش اين غريزه يه احساس پشيماني بي فايده هم هست ، همشون تو عمل انجام شده قرار گرفتن ، شايد هيچ كس حاضر نشه در صورتي كه دست خودش باشه دوباره به اين دنيا بياد ، اصلا واسه چي بياد ؟ كه مادر و پدر هر كدوم از اين زالوها بچه هاشون رو تقديم به يه درياي حريص كردن و به آشوبي از دردها انداختن .
ولي نمي دونم چرا بعضي از غرايز جلوي كار كردن مغز رو مي گيره چون اين چرخه همچنان ادامه داره و هيچ كس نمي تونه مقابلش بايسته .
ميرم پيش پنجره : يه شهر شلوغ جلوي چشمامه ، اين همه آدم دارن اين ورو اون ور ميرن ، واسه يه هدف مشخص ، واسه مكيدن خون همديگه . به هر صورتي كه شده مي خوان جلوي پيشرفت بفيه رو بگيرن حتي تو شرايطي كه هيچ سودي واسشون نداره . اين آدما دارن كنار هم حركت مي كنن ولي اين فقط در ظاهره وقتي وارد اصل ماجرا ميشي مي فهمي كه مثل يه سد جلوي همديگه واميستن ، و مثل يه زالوي شهوت زده خون همديگر و مي خورن ، انگار چيزي لذت بخش تر از اين واسشون وجود نداره .
ديگه حالم از دست اين موجودات دوپا داره به هم مي خوره ، آره از خودم هم حالم به هم مي خوره. پرده رو مي كشم ديگه نمي خوام چشمم بهشون بيافته ، پس ديگه هيچ كدوم از اين زالو هارو نخواهم ديد .
وقتي يادم مي اد كه چه جوري اسير خون آشامي يكي از اين زالوها شدم ، احساس خفگي ميكنم اصلا واسم حس سنگيني داره ، انگار يه چيز راه گلوم رو مي بنده يه چيز از اجزاي بدنم كه فكر مي كنم هيچ كدوم از اين زالوها نداشه باشن ، شايد همين باشه كه باعث شده اينجوري فكر كنم .
هميشه اين زالو ها از زندگي پست خودشون لذت مي برن ، چون زندوني كه اين آدما واسه افكارشون درست كردن چيزي به جز زمان حالشون رو نشون نمي ده ، ولي كاش اين آدما مي تونستن به گذشتشون فكر كنن كه اونا رو هم دو تا زالو به وجود آوردن و زندگي پوچ اونا هم بي ارزشه .
اين موجودات دوپا هميشه مغرور هستن و غرور پرست ، هميشه دنبال چيزايي هستن كه سخت تر بتونن بدستشون بيارن ، اصلا با مفيد بودنش هيچ كاري ندارن ، فقط مي خوان نشون بدن كه مي تونن ، اين آفريده هاي پست خداوند ، هرگز به جاهاي كم ارتفاع فكر نمي كنن هميشه دوس دارن رو بلند ترين قله ها باشن .
نمي دونم چرا اين انسانهاي فرو مايه دوس دارن ، به حد خداوندي برسن ، اين موجودات براي رسيدن به چيزي پرهيز نمي كنن حتی نفرت.
زالو ها هميشه مثل انسانها در يك منطقه زندگي مي كنن ولي از ترس از همديگه يه فاصله اي رو واسه حفظ حريم رعايت مي كنن ، ولي اين حريم در انسان ها چقدره ؟
اصلا وجود داره ؟
هميشه حس لوليدن يه زالو روي تن هر كس واسش چندش آوره در صورتي كه وقتي يه زالوي بزرگتر و هم جنس آدما رو تنش مي لغزه اوج لذت رو واسش داره در حالي كه اين عمل چندش آور تره .اين آدما موجودات عجيبي هستن ، پر از تناقض .
مدت هاست با اين زالو ها خيلي كم حرف مي زنم ، نمي دونم شايد يه جور اعتصاب حرفه ، ولي براي كي و چي رو نمي دونم ، هر اعتصابي به دليلي مي خواد ، پس حتما من هم دارم و ازش بي خبرم.
از دست اين افكار دارم ديوانه می شم ولی به راستی دليل ديوانگيم چيه ؟ اينکه هيچ ارتباط کلامی با ديگران ندارم؟ نه اين نمی تونست باشه . دليل اون اينه که در فاصله ی بين من و اطرافيانم هيچ چراغ روشن ارتباطی بر ما سو سو نمی زنه شايد هم من هم آن ها چشمانمان را بسته ايم و دنيايی که می بينيم سياه است و در آنجا حتی چراغ ها هم ديده نمی شوند...
دنياي كثيف و پست اين زالو ها باعث شده فاصله ي عاطفيشون با هم ديگه اونقدر زياد بشه كه نتونن حرفاي همديگرو درك كنن . و دقيقا مثل دو تا ديوار فقط به كاراي همديگه نگاه كنن و به فكر خراب كردن كاراي همديگه باشن .
كارهايي كه اين زالوها بر ضد هم مي كنن رو هيچ حيوان پستي در حق هم نوعش نمي كنه ، شايد هيچ كفتار و لاشخوري حاضر نشه گوشتي رو كه يك كفتار ديگه براي سير كردن شكم خودش بدست آورده رو به خاطر قدرت بيشتر ازاون بگيره و با لذت جلوي چشماي اون بخوره و اون رو ديوانه كنه .
يا وقتي كه يه حيوون جفت گيري مي كنه هيچ حيوون ديگه اي بعد از اون به اين جنس مونث نگاه هم نمي كنه ، چون مي دونن كه اين كار خيانته ، حتي يادم مياد كه بچگيام تو لونه ي كلاغها يه تخم اردك گذاشتم ، وقتي كه جوجش به دنيا اومد و كلاغ مذكر ديد كه اين جوجه مثل بقيه نيست ، رفت و بعد از چند دقيقه آسمون از رنگ كلاغها سياه شد و اون كلاغ بد بخت رو تكه تكه كردن و ديگه هيچ چيز ازش باقي نموند . آره ،حيونا چقدر بيشتر از ما رو اصولشون پايبندن ، شايد از همون موقع بود كه حس كردم من هم زالو هستم .
الان دقيقا 22 ساعت و 30 دقيقه است كه تو يه جايي من رو آوردن كه مي گن ديونه خونست ، و همه ي اين جمله هارو تو درد دل با آدماي اينجا كه به قول بقيه ديونن شنيدم و فهميدم كه اوج عقل ، در عالم دیوانگان پیداست ...