تبليغاتX
دشت ها نام تو را می گویند

دشت ها نام تو را می گویند

گرحال تو همچون من دیوانه خراب است ....

در پستوی بلند خاطرات ، قدم به قدم با یادها می روم

زخم های کهنه میان پوستم می سوزند و گذر زمان مرحمی بر آن نیست

می وزند بادها ، میروند یادها ، پاییز می آید

می ریزند برگها ، میمیرند گلها و من و دنیایم به سوی زوالیم

و همچنان من در این اندیشه ام که : " وای بر من گر تو آن گمگشته ام باشی "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط ققنوس  | 

دوست یه سکه ی نایاب...

وقت سر سپردن است دل غریب

خاطره ها را رها کن

دوستی در واژه نامه های امروز فقط یک معنی دارد : ؟

آری روزگار غریبی که شاعر می گفت ، فرا رسیده ، اگر نازنینی باقی مانده باشد

دلم تنگ است ،

فغان از درد دلتنگی

امروز معنی یار فقط به یغما رفتن است و هیچ

زخم هایی که خنجر دوست بر پشت می زند بر دل مینشیند ودل تاب گفتن ندارد

 گویی وقت سر سپردن است به  رفتن

آرام آرام باور می کنم روزهای سرد تنهایی را...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:26  توسط ققنوس  | 

برف

اینجا برف می بارد

و آنسوی شیشه شعله ای جسم های بی روح را گرم می کند

تنها در میان برفها از کو چه های پر خاطره می گذرم

و شمارش افتادن دانه های برف ثانیه های پوچ را به تباهی می کشد

اینجا سرد است و دستانی آن سوی شیشه از داغی شعله های آتش می سوزند

آری زمستان آنسوی شیشه دیدن دارد

برفها می ریزند  و موهای رنگارنگ زمین را سپید می کنند

کاش همه اینسوی پنجره ها پاکی برف را باور می کردند

کاش همه ی دنیا مثل برف پاک بود...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:17  توسط ققنوس  | 

مرثیه

... و  دومبن آوایم در گردش سالهای بی حاصل عشق به اینجا رسید

این منم آنکه سودایت را در سر داشتم

آنکه تمام امیدهایم با نا امیدی تو به انتها می رسید

و آنکه بی حضورت هیچ بودم و با تو در بلند ترین نقطه ی احساس

امشب با حضور تمام سردی ها

با قبول یک فصل دیگر از افسانه ی ما

هنوز در انتظار آن چشمانی غرق می شوم که دیدنشان زندگی می بخشد

این بار دیگر به رسیدن نمی اندیشم

این بار برای دومین یاد بود عشقت ترانه نمی بافم

امشب در مرثیه ای میمیرم که شاید آخرین باشد

و امشب برای اولین بار سردی باد پاییز را بر قامتم حس کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:57  توسط ققنوس  | 

فانوس

نگاه کن امشب چراغی میمرد

امشب نوری به تاریکی ها خواهد رفت و حتی  در دیدگان تو هیچ ستاره ای نا پدید نمی شود

آسمان . بام فیروزه ای فلک جای ستارگان نیست 

 و ستاره ها با آن به اندازه ی من و تو فاصله دارند

آسمان تنها یاد را خواهد داشت در آن هنگام که به یاد سختی امشب به آن خواهی نگریست

و اشک هایت به روی فانوسی خواهد ریخت که نمادی از من بود در آن شب بی ستاره

من در نگاه تو هیچ نبودم .

ای کاش در خاطره ی تو شهابی باشم به عمر یک لحظه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 23:51  توسط ققنوس  | 

دل گیر

هزار ها نا گفته باقی ماند

هزارها افسوس ماند و تباهی چشمانی که پوچ شدندو در هیچی نابود گشتند

من یادگاری ماندم از آن ایام ناب که زخمه خواهم بود بر این قامت بی جان

که نه  نای رفتنش هست و نه تاب ماندنش

کاش هرگز خواهش ها غرق غرور ها نمی شد

که من اینسان بی رمغ و تو آنگونه دلشاد از این حادثه نمی شدی

من دیگر با ستاره ها چیزی نمی گویم

صدای بغض مرا امشب آسمان خواهد خواند

و تو همچنان پرغرور فقط صدای باد و باران را خواهی شنید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط ققنوس  | 

صفحه ی زجر بار تقویم

تاریخ . به اندازه ی رفتنت ویران شد

 یادگارهایی که دیروز نوش بودند و امروز زهر ...

صدا هایی که میمرد ولی میماند

یادهایی که روزگار من و تو قدر ندانستش

روزگار غریبی است . دوست داشتن یعنی فراق

نفس هایی که باید میبود تا در غوغای انجماد قامتم رقص کنان بال می گشود و خورشید به من می داد امروز از من دور است .

چشم هایی که حتی یاد هایشان هم ویرانگر است . رفتند

و آنکه راست قامت ولی پیر دل در مقابل نگاهت به خاک می افتد

آنکه بی دل بود و هزار دریا در دل داشت

آنکه صدایت ترانه هایش بود

من بودم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:0  توسط ققنوس  | 

متن كامل "برزخ"

آخرين پرده ي نمايش هم تموم شد ، نمايش نامه ي رمئو و ژوليت ، از اول تا آخر اين نمايش نفهميدم كه موضوع چي بوده ، فقط داشتم به مردم نگاه مي كردم و پيش خودم فكر مي كردم واقعا چه قدر از اين مردم دارن به موضوع اين شاهكار پزرگ فكر مي كنن ؟

حالم اصلا خوب نبود شايد اگه پافشاري دوستام واسه فراموش كردن اون اتفاق ، نبود هيچ وقت حاضر نمي شدم به قهقرا رفتن يه شاهكارو با چشمام ببينم ، كارگردان اين نمايش نامه همون قدر اين داستان رو درك كرده بود كه دوستام حال و روز من رو درك مي كردن ، اصلا قابل مقايسه با اون نمايشنامه اي كه خونده بودم نبود.

هان ، يادم اومد ، داشتم راجع به اون اتفاق مي گفتم ، حادثه اي كه به قول دوستام از روي قسمت بوده ، ولي مگه قسمت رو خود آدم نمي سازه ؟ اصلا مگه اينطور نيست كه قسمت هر كسي دست خودشه ؟ مطمئنم كه هيچ مخلوقي نمي تونه بدون اميد زندگي كنه ، آيا روييدن  يك سرو براي رسيدن اون به آسمان نيست ؟ آيا جوشيدن يك قطره آب از چشمه ها از رسيدن به دريا نشئت نمي گيره ؟

من كه در يه چشم به هم زدن به سادگي و پيچيدگي جدا شدن يك برگ از درخت تمام اميد و آرزويم را باخته بودم ، چگونه مي توانستم باشم اما نباشم ، اونقدر قوي بودم كه خود كشي رو ضعف بدونم ، ولي عمر من كي تموم مي شه كه اين رسوايي ها هم تموم شن ؟
مردم داشتن براي به ابتزال كشيدن اين شاهكار دست مي زدند و هورا مي كشيدند صداي اونها بود كه من رو از عوالم خودم بيرون آورد ، هرچند كه عادت كرده بودم ، افكار بريده بريده اي كه مثل فيلم رو پرده ي سينما حركت مي كرد ولي هر قطعه ي اون با اونيكي فرق مي كرد و هيچ هارموني مشخصي بين اونها نبود
 ،‌ مدتها بود كه ذهنم را تسخير كرده بود ، با ساكت شدن اطرافم فهميدم كه نمايش تمام شده و بايد اون سالن رو ترك كنم .

در طول راه خاطرات ، كابوس ها و جلوه هاي زيادي بر چشمانم گذشت ، ياد هايي كه همين الان هم برايم ارزشمند ترين چيز ها هستند ، زندگي كردن بدون اونها ، بدون اميد ،بدون داشتن پشتوانه واقعا برايم ديوانه كننده است ، شايد ديگر عمر من تمام شده باشد ، شايد من يك مرده ي متحرك باشم كه مي داند ؟ شايد من، مرده ام و هيچ كس خبر ندارد ولي از سر لجبازي با خودم باز هم دارم زندگي مي كنم .

وقتي دارم از اين حالت ها مي نويسم ، اصلا اينطور نيست كه بخواهم بلف بزنم ، چون واقعا همه ي اين احساسات داره وجودم رو اذيت ميكنه .

خيلي وقتها آدم با وجود اينكه زندست ولي دستش از دنيا كوتاهه چون پيشامدايي هست كه تو يه عالم ديگه اتفاق ميافته ، دقيقا مثل احساسي كه آدما نسبت به هم دارن و اون حالتها دو طرفست و هيچ كاري از دست آدم بر نمياد ، نميشه به كسي زور كرد كه از يكي خوشش بياد يا اينكه از اونيكي بدش بياد ، اين اتفاق ها واقعا وجود داره ، من با چشماي خوم ديدم.

من الان دقيقا همچين حالتي دارم ، چيزايي واسم پيش اومده كه مطمئنم كارهاي فيزيكي يا فكري اين دنيا نيست ، شايد اين اتفاقها داره واسه روح من مي افته و انعكاسش تو زندگي من پديدار ميشه ولي حس ميكنم كه اين اتفاق هارو يكبار هم ديدم ، شايد اين فرضيه ي من درست باشه ولي چيزاي ديگه اي هم هست كه مي تونن تو اين قضيه دخالت داشته باشن ، مثلا شايد اين چيزها خيلي وقت پيش براي يك نفر اتفاق افتاده باشه وبعد از مرگ اون دانه هاي خاكسترش داخل سيبي شده باشه كه من خوردم و داره تو سرشتم گسترش پيدا مي كنه ، آره شايد همين باشه كه اين اتفاق ها اينقدر برام ملموسن.

هه ، رسيدم وسط خونه بدون اينكه بفهمم ، اصلا مسيري كه اومدم يادم نمياد ، همش به خاطر اين كابوس هاي قطعه قطعست كه داره اينجوري نابودم مي كنه .

 

گاهي وقتا ، بعضي از حرفا همين جور تو ذهن آدم تكرار مي شن ، انگار پژواكشون تو گوش آدم مي پيچه ، و همه ي افكار آدم رو بهم ميزنه ، يادم نمياد كي مي گفت ولي مي دونم كه راست مي گفت ، كه بدترين چيز عشق نا موفق ، احساسات بعد از عشقه.

اين حرف الان همينجور داره تو ذهنم مي چرخه و رشته ها پريشان افكارم رو پاره مي كنه .

 

آ خرين باري كه ديدمش يادم مياد ، تا حالا اونقدر به دستاش نزديك نشده بودم ، انگار مثل يه پيچك  مي خواست دور من  بپيچه و من رو تو اون گرماي تنش غرق كنه ، ولي نمي دونم چرا مي ترسيد ، يا تا حالا اونقدر به چشاش نزديك نشده بودم ، انگار يه جادويي داشت كه همينجور مي خواست من تسليمش بشم ، ولي انگار يه ترسي تو چشماش بود ، انگار با اينكه دوست داشت با من باشه ولي مي ترسيد ، با خودم خيال مي كردم كه چيزي پشت سر من هست و من از اون بي خبرم و اون  داره اون چيزارو ميبينه و مي ترسه .

ولي اشتباه مي كردم ، اون هم انگار داشت از چيزايي فرار مي كرد كه مربوط به روابط اين دنيا نميشه ، انگار داشت يه چيزاي تو يه دنياي ديگه اتفاق مي افتاد و اون رو مي ترسوند.

خيلي  وقتا آدما شومي اتفاق ها رو قبل از وقوعشون حس ميكنه ، سگ ها اينجور موقع ها پارس ميكنن ، خروس ها بي قراري مي كنن ، ولي آدما فقط ساكت مي شينن تا اون اتفاق بياد و بره.اين اتفاق ها واسه من هم كم نبودن .

 

 

منتظر نشستن براي چيزايي كه مي دوني ، خوب نخواهند بود ، آدم رو نابود مي كنه ، شايد اين ناتواني در پاسخ دادن به اين پيش آمدا مربوط به روابط غلطي باشه كه بين وجود مادي آدما با اون چيزي كه هيچ كس نمي بينه هست.

از اول از آدماي آب زير كاه متنفر بودم ، هميشه يه جورايي ازشون مي ترسيدم ، يه برقي تو نگاهشون بود كه مي گفت بايد منتظر يه خنجر از طرف اونا باشم ، نگاه آدما صادق ترين حسشونه ، اگر هم بخوان نمي تونن توش دروغ  بگنجونن ، آدماي ظاهر ساز و آب زير كاه هميشه يه چهره ي مخصوص به خودشون دارن ، نگاه هاي مرموز ، يه دماغي كه انگار داره بو مي كشه كه كي يه طعمه ي خوب گيرش بياد ، و گوشي كه همينجور متوجه اطرافشه ، مشخصات اين آدماس ، ولي نگاهشون چي ؟

نگاه آدما تنها حسيه كه مربوط به اين دنيا نميشه .

 

اينكه چه جور اسير يكي از همين نگاه ها شدم رو نمي دونم ، فقط اين سوال واسم پيش مياد كه بعضي از آدما چه طور مي تونن گذشته هاشون رو فراموش كنن ؟

 

دوس دارم كه يه ضربه ي محكم تو سرم بخوره و دچار فراموشي بشم ، هيچ چيز يادم نياد ، ولي وقتي بيشتر فكر ميكنم ميبينم كه شايد ديدن يه حادثه دوباره همه ي گذشتم رو يادم بياره ، شايد چيزايي يادم بياد كه الان يادم نيست و بيشتر از اين اذيت بشم .

 

 ارتباط بين دنياي درون انسان ها با دنياي بيرونشون ، هميشه پر حادثه است ، هميشه يه جور خود با ختگي بوجود مياره ، دنياي درون انسان ها كه مرتبط به يه عالم ديگست ، جايي كه هيچ كس اونو نديده ، جايي كه همه ي انسان ها دوست دارن دنياي ماديشون هم به اونجا برسه يا شبيه اونجا باشه، حالا هركس به يه نوعي.

 باز هم افكار پاره پاره دارن جلوي مغزم رژه ميرن ، ياد صحنه ي اول برخورد ژوليت و رومئو افتادم ،در اينكه اين برخورد تو اين دنيا نبوده هيچ شكي ندارم ، ولي اين صحنه شكل گيري عشق رو برام وصف مي كنه كه ، رسيدن مادي او نها به هم ديگه و ديدن اونها با برخورد اونها تو همون دنياي مجهولي كه ازش مي گم رخ داده كه تو تار و پود هم جاري شدند . اون دنيايي كه دارم ميگم وجود داره ، چون اثراتش تو زندگي خودم كاملا پيداست .

اينكه برخورد من و اون تو دنيايي ماوراي اين دنيا شكل گرفت هيچ شبهه اي نداره ، ولي شايد مرگ وجود فوق مادي او باشه كه باعث شده گذشته ها ، من و عشق ديگه به يادش نيايم ، آره شايد روح اون مرده باشه ، و فقط جسم اون باشه كه اين جوري من رو به ياد همه ي خاطراتم مي اندازه .

 

انگار ذره هاي توي اون سيبي كه خوردم ، داره من رو از خودم جدا ميكنه ، آروم آروم دارم حس مي كنم حرفايي كه مي زنم مربوط به خودم نيست ، خاطراتي كه يادم مياد  رو هيچ وقت نديدم ، شايد حرفايي باشه كه اون وجود مرده از من مي خواد كه بزنم ، شايد وجود مرده ي اون داره من رو هدايت مي كنه ؟ شايد اون ذره هاي مرده ي موجود توي اون سيب مي خواد  كه به جاي من زندگي كنه ؟

شايد روابطي بين روح ما هست كه داره با هم يكي شدنمون رو شكل مي ده ؟ يعني ممكنه دو نفر همزمان تو يك جسم زندگي كنن ؟

 

 

                                                

 

 

     براي آنهايي كه بين گذشته و آينده گم شدند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 23:40  توسط ققنوس  | 

متن کامل " از خاک و در خاک "

گاهي اوقات انسان ، همه ي بشر رو مثل زالوهايي مي بينه كه در هم مي لولن و از خون همديگه مي خورن . اين حس بي شك روزي براي هر انساني بوجود مي آد ، شايد انسانها بتونن با پنهان كردن اين حس ، خودشون رو از بقيه جدا كنن  ولي اين حالت در همه ي اين موجودات دوپا وجود داره و هيچ فرقي در خون آشام بودنشون نيست.

اين حس براي من هم چندان غريب نيست ، همين الان آدمهايي  در زير اين پنجره در كنار هم دارن حركت مي كنن و گاهي هم تنه اي به همديگه مي زنن و با برخورد با همديگه اين آميزش صورت مي گيره و رگه هاي خون آشامي اونها نقش مي گيره و من از اينجا كاملا افكار پليد اونها را مي خونم .

داشتم مي گفتم ، كه من هم از همين زالو ها هستم اصلا همين ديروز بود كه يكي از هم نوعان نابينام از من خواست بهش كمك كنم و اونو از خيابون بگذرونم ، تا وسط خيابون صورتش رو نگاه نكردم ولي وقتي صورتش رو ديدم يه  چيزي رو مي توانستم بفهمم ، صورتش مي گفت از اينكه از بقيه مي خواد به اون كمك كنن متنفره  ولي اون با اينكار زالو وار از تونايي هاي بقيه استفاده ميكرد تا خودش هم  در دنياي بقيه ي زالوها باشه .من هم اونو وسط خيابون ول كردم ، تا يك حدي مي تونستم صداش رو بشنوم ولي بعد  ديگه صدايي از اون  نيومد .

اين همون دنياييه كه اكثر انسانها قبل از رسيدن به اين حس از اون غافل هستن ،‌ عشق ، نفرت يا هر زهر مار ديگه كه به عنوان بلايي از سوي خدا نازل شده  براي سر گرمي اين زالوهاي دو پاست تا  براي چندي هم كه شده به يك نوع ديگه خون همديگرو بخورن .

اصلا هر كسي كه حرف از عشق مي زنه، اين حس بيشتر تو وجودش گنجانده شده ، چون خواسته ي پليد او چيزي نيست به جزاينكه : يه زالوي ديگرو  مال خودش كنه و در تنهايي و به دور از همه از خون اون  بخوره  و زندگي دوباره بگيره و در اندامي ديگه تبديل به يه  زالوي تازه   شه.

نفرت هم از خصيصه هاي اين موجوده كه دوست داره خون كسي  كه نسبت به او احساس خوبي نداره رو  تا قطره ي آخر بنوشه و جون دادن اونو با لذت  نگاه كنه  و اين است اوج لذت و شهوت اين زالوهاي كثيف .

مدتيه كه دوست ندارم ديگه مثل قبل زندگي كنم يعني از زندگي زالو وار خود خسته شده ام .

چند روز پيش تو روزنامه خبري خوندم كه پدري، دختر 10 ساله ي خودشو براي شهوت هاي خودش فروخته  ، شايد از همون موقع بود كه جرقه ي اين جدا شدن ها در وجودم فوران كرد .هميشه ، از وقتي كه يادم مي آد دوست داشتم بر خلاف مسير زندگي تلاش كنم ، مثلا براي فرمول هاي بديهي و اثبات شده هم دنبال مثال نقض مي گشتم .  شايد اين حس  در بقيه ي زالوها هم باشه اصلا شايد به خاطر همينه  كه من و اونها  با  هم جنسيم.

خيلي وقتا ، وقتي اين حس به يه آدم دست مي ده و بقيه رو مثل زالو مي بينه ، دوس نداره كه ديگه داخل اين جمع باشه‌ ، دقيقا مثل يه معتادي كه با اينكه خودش هم يه زهرماري مي كشه ولي كشيدن بقيه رو واسشون عيب مي دونه ، آره همه ي ما يه جور معتاديم ، معتاد خون همديگه .

خيلي دلم مي خواست كه اين عادت خودم روترك  كنم ، اصلا چي كار مي تونم بكنم ؟ همه ي راه هارو قبلا امتحان كردم : زنداني شدن ، خود كشي ، جدا بودن از اين آدما ، يا حتي مثل خودشون زندگي كردن . ولي افسوس كه غريزه هاي انسان به هيچ وجه قابل اصلاح شدن نيست ، بعضي وقتا اين حس از غذا خوردن و خوابيدن و... هم واسه آدم مهم تر مي شه ، چون همه ي اون ها به روي مادي سكه ي آدم بر مي گرده ولي اين غريزه مغز آدم رو مي خوره .

هروقت اين بشر تنها يه جا مي افته ،حتي اگه شرايط اونقدر بد باشه كه نتونه غذا بخوره و بخوابه باز هم به اين يك بُعد فكر مي كنه چون اين يه مورد تنها غريزه اي كه سيراب شدن نداره و هر چي بيشتر ازش بگذره بيشتر تشنه و طالبش مي شه.

نمي دونم چرا ولي احساس مي كنم تو وجود همه ي اين زالوها پيش اين غريزه يه احساس پشيماني بي فايده هم هست ، همشون تو عمل انجام شده قرار گرفتن ، شايد هيچ كس حاضر نشه در صورتي كه دست خودش باشه دوباره به اين دنيا بياد ، اصلا واسه چي بياد ؟ كه مادر و پدر هر كدوم از اين زالوها بچه هاشون رو تقديم به يه درياي حريص كردن و به آشوبي از دردها انداختن .

ولي نمي دونم چرا بعضي از غرايز جلوي كار كردن مغز رو مي گيره چون اين چرخه همچنان ادامه داره و هيچ كس نمي تونه مقابلش بايسته .

ميرم پيش پنجره : يه شهر شلوغ  جلوي چشمامه ، اين همه آدم دارن اين ورو اون ور ميرن ، واسه يه هدف مشخص ، واسه مكيدن خون همديگه . به هر صورتي كه شده    مي خوان جلوي پيشرفت بفيه رو بگيرن حتي تو شرايطي كه هيچ سودي واسشون نداره . اين آدما دارن كنار هم حركت مي كنن ولي اين فقط در ظاهره وقتي وارد اصل ماجرا ميشي مي فهمي كه  مثل يه سد جلوي همديگه واميستن ، و مثل يه زالوي شهوت زده خون همديگر و مي خورن ، انگار چيزي لذت بخش تر از اين واسشون وجود نداره .

ديگه حالم از دست اين موجودات دوپا داره به هم مي خوره ، آره از خودم هم حالم به هم مي خوره. پرده رو مي كشم ديگه نمي خوام چشمم بهشون بيافته ،  پس ديگه هيچ كدوم از اين زالو هارو نخواهم ديد .

وقتي يادم مي اد كه چه جوري اسير  خون آشامي يكي از اين زالوها شدم ، احساس خفگي ميكنم اصلا واسم حس سنگيني داره ، انگار يه چيز راه گلوم رو مي بنده يه چيز از اجزاي بدنم كه فكر مي كنم هيچ كدوم از اين زالوها نداشه باشن ، شايد همين باشه  كه باعث شده اينجوري فكر كنم .

هميشه اين زالو ها از زندگي پست خودشون لذت مي برن ، چون زندوني كه اين آدما واسه افكارشون درست كردن چيزي به جز زمان حالشون رو نشون نمي ده ، ولي كاش اين آدما مي تونستن به گذشتشون فكر كنن كه اونا رو هم دو تا زالو به وجود آوردن و زندگي پوچ اونا هم بي ارزشه .

اين موجودات دوپا هميشه مغرور هستن و غرور پرست ، هميشه دنبال چيزايي هستن كه سخت تر بتونن بدستشون بيارن ، اصلا با مفيد بودنش هيچ كاري ندارن ، فقط مي خوان نشون بدن كه مي تونن ، اين آفريده هاي پست خداوند ، هرگز به جاهاي كم ارتفاع فكر نمي كنن هميشه دوس دارن رو بلند ترين قله ها باشن .

نمي دونم چرا اين انسانهاي فرو مايه دوس دارن ، به حد خداوندي برسن ، اين موجودات براي رسيدن به چيزي پرهيز نمي كنن  حتی نفرت.

زالو ها هميشه مثل انسانها در يك منطقه زندگي مي كنن ولي از ترس از همديگه يه فاصله اي رو واسه حفظ حريم رعايت مي كنن ، ولي اين حريم در انسان ها چقدره ؟
اصلا وجود داره ؟

هميشه حس لوليدن يه زالو روي تن هر كس واسش چندش آوره در صورتي كه وقتي يه زالوي بزرگتر و هم جنس آدما رو تنش مي لغزه اوج لذت رو واسش داره در حالي  كه اين  عمل چندش آور تره .اين آدما موجودات عجيبي هستن ، پر از تناقض .

مدت هاست با اين زالو ها خيلي كم حرف مي زنم ، نمي دونم شايد يه جور اعتصاب حرفه ، ولي براي كي و چي رو نمي دونم ، هر اعتصابي به دليلي مي خواد ، پس حتما من هم دارم و ازش بي خبرم.

از دست اين افكار دارم ديوانه می شم ولی به راستی دليل ديوانگيم چيه ؟ اينکه هيچ ارتباط کلامی با ديگران ندارم؟ نه اين نمی تونست باشه . دليل اون اينه که در فاصله ی بين من و اطرافيانم هيچ چراغ روشن ارتباطی بر ما سو سو نمی زنه شايد هم من هم آن ها چشمانمان را بسته ايم و دنيايی که می بينيم سياه است و در آنجا حتی چراغ ها هم ديده نمی شوند...

دنياي كثيف و پست اين زالو ها باعث شده فاصله ي عاطفيشون با هم ديگه اونقدر زياد بشه كه نتونن حرفاي همديگرو درك كنن . و دقيقا مثل دو تا ديوار فقط به كاراي همديگه نگاه كنن و به فكر خراب كردن كاراي همديگه باشن .

كارهايي كه اين زالوها بر ضد هم مي كنن رو هيچ حيوان پستي در حق هم نوعش نمي كنه ، شايد هيچ كفتار و لاشخوري حاضر نشه گوشتي رو كه يك كفتار ديگه براي سير كردن شكم خودش بدست آورده رو به خاطر قدرت بيشتر  ازاون بگيره و با لذت جلوي چشماي اون بخوره و اون رو ديوانه كنه .

يا وقتي كه يه حيوون جفت گيري مي كنه هيچ حيوون ديگه اي بعد از اون به اين جنس مونث نگاه هم نمي كنه ، چون مي دونن كه اين كار خيانته ، حتي يادم مياد كه بچگيام تو لونه ي كلاغها يه تخم اردك گذاشتم ، وقتي كه جوجش به دنيا اومد و كلاغ مذكر ديد كه اين جوجه مثل بقيه نيست ، رفت و بعد از چند دقيقه آسمون از رنگ كلاغها سياه شد و اون كلاغ بد بخت رو تكه تكه كردن و ديگه هيچ چيز ازش باقي نموند . آره ،حيونا چقدر بيشتر از ما رو اصولشون پايبندن ، شايد از همون موقع بود كه حس كردم من هم زالو هستم .

الان دقيقا 22 ساعت و 30 دقيقه است كه تو يه جايي من رو آوردن كه مي گن ديونه خونست ، و همه ي اين جمله هارو تو درد دل با آدماي اينجا كه به قول بقيه ديونن شنيدم و فهميدم كه اوج عقل ، در عالم دیوانگان پیداست ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 22:15  توسط ققنوس  | 

نجوا

بي تو تنهام ، شايد با تو هم تنها باشم

نمي دانم، شايد فاصله ي  دلهاي من و تو هزار ها فرسنگ بيش از فاصله ي دستانمان باشد

دلم گرفته ، به اندازه ي آسمان چشمانت

با همان عمق و مفهوم كه هيچ گاه مرا در بر نگرفت

چه كسي مي گفت من و تو ما نشويم ؟ خوب مي گفت

 زير باران رفتن ٬ گوش دادن به صداي بال برفي فرشتگان و گِل نكردن آب را برگنجه ها دوخته ايم

عشق از صحنه دور ماندن است

در اين روزگار بي مفهوم

خانه هاي خاموش در شعله ي سرد فقدان عاطفه مي سوزند

و من در فراق تو در سوزناكترين سرما مي ميرم

و اين است قصه ي من اگر بنشينم ، تو اگر بنشيني چه كسي بر خيزد ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:2  توسط ققنوس  |